با پاجامۀ خیس
پگاه
از رود می گذرد.
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
سرد شده ای
درست مثل این چایی
اما نمی دانم چرا از دهان نمی افتی!
برچسب: حسینخانی,
نویسنده: محمد کریمی
بر روی غبار سبز
خورشیدی از رمق افتاده است
ساحل را سایه ای پوشانده
که همه چیز را به خواب برده است
نه به قایق می شود دل بست
نه به قیچی که رشتۀ این خواب را بگسلد
ناخوشی ها زنجیروار به گرد هم آمده اند
اما در من گذشته جان گرفته است
وقتی با طبل نقره ای اش
در من می نوازد.
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
هر روز یادت را تکرار می کند
از عشقی که می گفتی
بخاری بلند نشد!
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی